خانه / دسته‌بندی نشده / حکایت مقبل کاشانی و عنایت حضرت صدیقۀ طاهره سلام الله علیها ، گریز روضه حضرت مسلم ابن عقیل علیه السلام ، اجرا شده شبِ اول محرم سال ۱۳۹۷ به نفسِ حاج سید مجید بنی فاطمه

عزیزانی که تمایل دارند در اجر اخروی روضه خوانی برای اهل بیت علیهم السلام شریک باشند و ما را جهت تامین هزینه های جاری سایت، تایپ مجالس روضه و... یاری فرمایند می توانند از طریق آیکونهای ذیل اقدام نمایند.

حکایت مقبل کاشانی و عنایت حضرت صدیقۀ طاهره سلام الله علیها ، گریز روضه حضرت مسلم ابن عقیل علیه السلام ، اجرا شده شبِ اول محرم سال ۱۳۹۷ به نفسِ حاج سید مجید بنی فاطمه


مریض شد ، جذام گرفت. مردم دورِش
کردن ، مقبل کاشانیُ میگم. عاقبت اومد تو یه حمامی کار می کرد . ذغال می ریخت حمامُ
گرم می کرد . نشسته بود دلش گرفته ، یه وقت شنید صدا حسین حسین میاد

 

گفت چه خبره؟ گفتن مقبل ، شبِ
عاشوراست .. خیلی دلش گرفت ؛ گفت حسین جان خیلی دوست داشتم بینِ جمعیت برات نوکری می
کردم .. به حق مادرت شفامُ بده .. یه دفعه دیدن به سر زنان اومد وسط جمعیت
..

 

شب عاشوراست امشب ..

کربلا غوغاست امشب ..

 

شعر گفت با یه عشقی ، همچین که
خوابید در عالم مکاشفه خواب دید وارد یه صَحنیِ شده ، ملائکه دارن میان . یه مرتبه
ابراهیم خلیل الله ،  اسماعیل ، دونه دونه پیغمبرا
دارن میان . گفت چه خبره؟ گفتن مجلس روضه گرفتن . وجود نازنین خاتم الانبیا خودشون
روضه گرفتن همه اومدن . همچین که نگاه میکرد یه وقت دیدن پیغمبر وارد شد ، پشت سر پیغمبر
، علی وارد شد ، فاطمه وارد شد ، حسنین اومدن ، همه به احترامشون بلند شدن
.

 

یه وقت دیدن پیغمبر نگاهی فرمودن
، فرمود محتشم کاشانی رو بگید بیاد شعر بخواند . مقبلم داره از دور نگاه می کنه ، میگه
یه مرتبه دیدن محتشم اومد هنوز شروع نکرده ، پیغمبر بهش مقام داد ، فرمود : محتشم برو
رو پلۀ اول منبر
.

 

بسم الله الرحمن الرحیم

به إذن رسول الله به إذن امیر
المومنین و به إذن فاطمه الزهرا

 

باز این چه شورش است که در خلق
عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه
ماتم است

 

باز این چه رستخیز عظیم است کز
زمین

بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم
است

 

در بارگاه قدس که جایِ ملال نیست

سر هایِ قدسیان همه بر زانویِ
غم است

 

*مردم
گریه کردن .. پیغمبر گریه کرد .. فرمود بهت پیام دادیم یه پله بالاتر برو ؛ رفت بالاتر
..*

 

کشتی شکست خوردۀ طوفان کربلا

در خاک و خون تپیده به میدانِ
کربلا

 

از آب هم مضایقه کردند کوفیان

خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

 

این کشتۀ فتاده به هامون حسین
توست

وین صید دست و پا زده در خون
حسین توست

 

*یه وقت
صدا بلند شد محتشم بسه .. به خدا دخترم زهرا از حال رفت .. پیغمبر مقام داد ، عبایِ
خودشُ پیغمبر رو دوشِ محتشم انداختن
..

مُقبِلم هم خوشحال ، هم ناراحت
گفت منم شعر گفتم. خوش به حال محتشم مقابل پیغمبر شعر خواند .. دلش گرفت ، داشت می
رفت یه مرتبه صدا زدند مقبل کاشانی؟ گفت منم چیزی شده؟ گفتن بیا .. حضرت زهرا فرموده
مُقبل بیاد برا ما شعر بخوانه … (حضرت زهرا بخواد مقام بده اینجوری بالا میبره
..) فرمود برو بالایِ منبر … اومد بالایِ منبر

:*

 

بسم الله الرحمن الرحیم

نه ذوالجناح دگر تاب استقامت
داشت

نه سیدالشهداء بر جدال طاقت داشت

 

هوا زِ جور مخالف چو قیرگون گردید

عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید

 

بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد

اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد

 

*دستت
بیاد بالا ، جانم به این عرض ارادتا .. پیر و جوان ، کوچیک و بزرگ بگو حسین

 

من از همین جا میخوام یه گریز
بزنم ؛ آوردنش بالایِ دارالاماره .. یادت باشه (بچه هایِ جبهه و جنگ بهتر می دونن ،
تا یکی تیر می خوره ، خونِ زیادی ازش میره تشنه ش میشه …) شمشیر زده بودن لبش بریده
شده بود .. گفت اگه میشه یه خورده آب به من بدین … دستاشُ بسته بودن .. کاسۀ آبُ
جلو دهانش گرفتن هی خون رویِ آب می ریخت نتونست آب بخوره .. گفت حتماً سریِ بین من
و آقام حسینِ

 

لب تشنه از همون بالا دارالاماره
.. صدا زد : صل الله علیک یا ابا عبدالله … زود بگم معطلت نکنم … همچین که اربابِ
منو تو ، تو گودال افتاد دیدن نیزه رو زمین زد … عباسشُ کشتن .. (بگم دونه دونه؟)
علی اصغرشُ کشتن .. قاسمشُ از زیر سم اسبا بیرون کشیده .. حالا حسین مونده و چند تا
خیمه پُر از زن و بچه … همچین که نیزه رو زمین زد ، صدا زد : «یا مُسْلِمَ بْنَ عَقیلٍ  وَ یا هانِىَ بْنَ عُرْوَةَ …. مالی أُنادیکُمْ
فَلا تُجیبُونی، وَ أَدْعُوکُمْ فَلا تَسْمَعُونی؟! ..»
کجایی مسلم ببینی آقاتُ غریب
گیر آوردن
 ..*

 

ای حسین

لینک کوتاه مطلب : https://rozekhani.ir/?p=5434

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه × چهار =