خانه / دريافت روضه / صوت روضه / •روضه و توسل به حضرت علی اکبر علیه السلام اجرا شده شبِ هشتم ماهِ محرم سال ۱۳۹۷ به نفسِ حاج سید مجید بنی فاطمه

عزیزانی که تمایل دارند در اجر اخروی روضه خوانی برای اهل بیت علیهم السلام شریک باشند و ما را جهت تامین هزینه های جاری سایت، تایپ مجالس روضه و... یاری فرمایند می توانند از طریق آیکونهای ذیل اقدام نمایند.

•روضه و توسل به حضرت علی اکبر علیه السلام اجرا شده شبِ هشتم ماهِ محرم سال ۱۳۹۷ به نفسِ حاج سید مجید بنی فاطمه


رفتند جلوشو
گرفتند ، گفتند تو هر سال می گفتی بریم کربلا .. اما یکی دو ساله خبری ازت نیست”
گفت هم پیر شدم ، هم گرفتار. جوونایِ محل گفتن ما کمکت می کنیم . مشکلاتُ از رو دوشش
برداشتن گفت حالا پرچمُ رو دوشت بگیر
..راه افتاد
تو کوچه پس کوچه هایِ مازندران صدا زد
:

 

هر که دارد
هوس کربُبَلا بسم الله
..

 

*خیلی از مردم جمع شدن گفت فردا جلو مسجد بعد نماز صبح راه میفتیم
، مثل حالا نبود . همه با چهارپا راه می افتند می رفتند .. راه افتادن یه عده مردم
شهر پشت سر اینا گریه می کردند .. رفتی سلام ما رو به آقا برسون .. بگو دیگه پاهام
قوت نداره حسین .. هر کی شیه چیزی می گفت ، راه افتادن چند شب اینا توی مسیر بودن هم
سرما دیدن هم گرما دیدن ؛ گاهی گرسنه شدن گاهی تشنه شدن. بعد از مدتها بعضیا در مسیر
از دنیا رفتن. گفتن اگه چشمت به ضریح اباالفضل خورد بگو دیگه عمرم کفاف نداد. همچین
که رفتن دم دمای غروب تا اینکه یه جا اتراق کنن شیخ گفت بگید ببینم امشب چه شبیِ؟ گفتن
شیخ امشب شب جمعه ست .. گفت جوونا می دونم خسته اید اما از دور نگاه کنید اون چراغارو
می بینید یا نه؟ گفت اون چراغایِ شهر کربلاست .. اگه هر جوری هست پیرزن پیرمردا حتی
اونایی که در مسیر مریض شدن ، یه جوری کمک کنید بریم امشب برسید کربلا از فضیلت شب
جمعه حرم ارباب نیفتیم   آخه مادرش شبای جمعه
کربلاست
..

 

همه راه
افتادن به سمت کربلا ، نیمه های شب رسیدن همچین که این چشما افتاد به گنبد ابی عبدالله
، دستای پینه بسته شو رو سینه ش گذاشت السلام علیک یا عطشان .. خسته بودم اما اومدم
آقا .. الحمدلله زنده موندم حرمتُ دیدم .. یکی می گفت آقا مادرم برات سلام رسوند
.. هر کی یه حرفی زد وارد حرم شدند. خدا قسمت کنه گفت همچین که وارد شدیم کنارِ ضریح
شش گوشه نمی دونی چه طعمی داره ، هر کی داره با آقا حرف می زنه زیارت کردیم ، تا اومدن
برن چشمشون افتاد به شیخ ، گفت شیخ خسته ای؟ گفت نه تازه اومدیم زیارت .. گفت شیخ اونایی
که سالای قبل با تو اومدن یه چیزایی تعریف می کنن. می گن هر وقت اومدی باهات کربلا
تو براشون نوحه خوندی .. نمی خوای برای ما نوحه بخونی؟ گفت خسته نیستی؟ گفتن نه. دفتر
نوحه شو آورد کنار ضریح گفت باز می کنم هر نوحه ای اومد می خونم .. همه دورشو گرفتن
، همچین که دفترو باز کرد ، نوحه‌ ، نوحه ی علی اکبر اومد
..

 

جوانان
بنی هاشم بیایید

علی را
بر در خیمه رسانید

 

بگویید
مادرش لیلا بیاید

تماشای
قد اکبر نماید

 

نوحه رو
خوند همه جوونا سینه زدن ، رفتن گفتن بریم استراحت کنیم با یه حال بهتر فردا بیاییم
حرم ؛ همه رفتند. شیخ خوابید در عالم مکاشفه بهش گفتند بلند شد آقا داره میاد. آقا
ابی عبدالله؟ آماده شو ابی عبدالله داره میاد. گفت بی ادبیِ ما خدمت حضرت برسیم. گفتند
دستور حضرتِ یه وقت دیدن ابی عبدالله وارد شد.گفتم آقا غلامتونم فرمود من برا سه مطلب
اینجا اومدم
:

یکی بدون هر کی به دیدنم بیاد
منم به دیدنش میام .. دوم اینکه یادت باشه تو شهر شما یه پیرمردی دم در چایی میده دست
مردم ، کفش جفت می کنه ، پاش درد می کرد از راه دور به من سلام داد ، برگشتی برو بهش
بگو حسین برات سلام رسوند .. اما سومیش اومدم بهت بگم خوش اومدی ، یادت باشه شب جمعه
اومدی کربلا روضه ی علی اکبر نخون .. چرا آقاجان؟ فرمود شبای جمعه مادرم کربلاست مادرم
زهرا طاقت نداره
..حسین

 

آی جوونا امشب برا باباهاتون
دعا کنید ، برا مادراتون دعا کنید ، یه خورده حواستون به باباهاتون باشه بابا همیشه
مظلومِ وقتی بچه بودی راحت تر می بوسیدتت هر چی قد می کشی هی خجالت می کشه .. حواست
به بابات باشه. اگه یه وقت پات درد می کرد جلو بابات سعی کن درست راه بری نشون ندی
بابا دلش می سوزه .. هی میگه بچه حالت خوبه یا نه؟ یا ابا عبدالله
..

 

بهترین لحظه برای بابا می دونی
کدوم لحظه س؟ اون لحظه ای که جوونش داره راه میره، اگه موفق هم باشه به همه می گه پسر
منه. الحمدلله بچه م نوکر حسینِ .. روضه بخونم

..

 

تا نظر بر قد و بالایِ رسایت
کردم

سوختم وز دل پر درد دعایت کردم

 

همچین که ابی عبدالله گفت علی
جان برو میدان تا سوار بر اسب شد اومد حرکت کنه دیدن ابی عبدالله پشت سر علی راه افتاد
.. صدا زد علی جان بابا صبر کن .. قبل از اینکه بری یه خورده جلو من راه برو .. هی
نگاه به این قد و بالا کرد .. پسرشُ بغل گرفت .. علی زد تو دل دشمن .. حسین داره نگاه
می کنه .. تو خیمه ها خواهراش دعاش می کنن حسین هی می گفت چقدر بابا قشنگ شمشیر می
زنی .. تو خیمه همه خوشحال بودن علی اکبر هنوز هست .. همه بچه ها میگفتن جانم علی اکبر.
اما یه صحنه ای رو دیدن صدای ناله زنها بلند شد یه وقت دیدن حسین دست رو از سینه برداشت
رو سرش گذاشت گفت وای علی اکبرم .. ان شاالله هیچ وقت زمین خوردن باباتو نبینی .. اما
حسین هی میخورد زمین .. وقتی رسید بالا سر علی دید پاهاشو رو زمین میکشه .. ولدی


لینک کوتاه مطلب : http://rozekhani.ir/?p=5538

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 × یک =