خانه / دعا و مناجات / اشعار مناجات بنده گنهکار با خدا

عزیزانی که تمایل دارند در اجر اخروی روضه خوانی برای اهل بیت علیهم السلام شریک باشند و ما را جهت تامین هزینه های جاری سایت، تایپ مجالس روضه و... یاری فرمایند می توانند از طریق آیکونهای ذیل اقدام نمایند.

اشعار مناجات بنده گنهکار با خدا

ميهمان تو

الهي ! بنده اي گم كرده راهم * * * بده راهم كه سرتاپا گناهم

اگر عمري به غفلت زيست كردم * * * تمام هستيم را نيست كردم

به هر در ، حلقه كوبيدم خدايا * * * لباس يأس پوشيدم خدايا

اسير نفس هر جايي شدم من * * * مقيم شهر رسوايي شدم من

نچيدم گل زشاخ آرزويي * * * ندارم پيش مردم آبرويي

كنم با عجز و لابه بر تو اظهار * * * گنه كارم گنه كارم گنه كار

تو رحمان و رحيم و مهرباني * * * منم مهمان تو ، تو ميزباني

تو سوز سينه ام را ساز كردي * * * در رحمت به رويم باز كردي

تو گفتي توبه كن ، من مي پذيرم * * * ترحم كن اميرا من فقيرم

الهي ! هرچه هستم هر كه هستم * * * سر خوان عطاي تو نشستم

يقين دارم كه با اين شرمساري * * * نجاتم مي دهي از خوار و زاري

اگر كوه گنه گرديده بارم * * * يقين دارم علي را دوست دارم

ببخشا اي همه آگاهي من * * * گناهم را به خاطرخواهي من

الهي ! گرچه هستم غرق عصيان * * * پشيمانم پشيمانم پشيمان                                                                                          ( ژوليده نيشابوري )

كار آتش

كار آتش به صفِ معركه بگداختن است * * * نَفس سركش هدفش كار خرد ساختن است

علّت غفلت انسان ز خدا ، آز و هواست * * * حاصل آز و هوا هستي خود باختن است

هيچ كاري به جهان بهر بشر نيست محال * * * هدف از خلقت ما اسب عمل تاختن است

هر كه با تيغِ زبان تيغِ ستم خيز كند * * * حاصلش نسل خود از ريشه برانداختن است

راز بدبختي و بيچارگي نوع بشر * * * خويش را از نظر مرتبه نشناختن است

سيلي از مالك دوزخ به جهنّم خوردن * * * مزدِ سر از خطِ فرمان خدا تافتن است

زاد راهي به كف اي رهگذر آور كه به دهر * * * كار عمر گذران تيغ اجل آختن است

پاي ميزانِ عمل رمز سرافرازي ما * * * پرچم بندگي خويش برافراختن است

شعر « ژوليده » بود سنبل شخصيّت او * * * راز آن در گرو خواندن و پرداختن است

( ژوليده نيشابوري )

 

* * *

پريشان روزگار

الهي ! عاشقي شب زنده دارم * * * چو مشتاقان زعشقت بيقرارم

زكوي خويش نوميدم مگردان * * * كه جز كوي تو اميدي ندارم

الهي ! در دلم نوري بيفروز * * * كه باشد مونس شب هاي تارم

زلطفت جز گل اميدواري * * * نرويد از دل اميدوارم

الهي ! بنده اي برگشته احوال * * * گدايي روسياه و شرمسارم

تهيدست و اسير و دردمندم * * * سيه روز و پريشان روزگارم

الهي ! گر بخواني ور براني * * * تويي مولا و صاحب اختيارم

از آن ترسم به رسوايي كشد كار * * * مبادا پرده برداري زكارم

الهي ! اشك عذر ازديده جاري است * * * ترحم كن به چشم اشكبارم

نظر بر حال زارم كن كه جز تو * * * ندارد كس خبر از حال زارم

الهي ! عزّت و خواري است از تو * * * مگردان پيش چشم خلق خوارم

الهي ! گر كند غم بر دلم روي * * * تويي در خلوتِ دل غمگسارم

يقين دارم كزين گرداب هايل * * * رهاند رحمت پروردگارم

الهي ! ناتوانم كو تواني ؟ * * * كه شكر لطف و احسانت گزارم

بياني كو كه الطافت ستايم * * * زباني كو كه انعامت شمارم

الهي ! تا نسيم رحمت تست * * * زغم بر چهره ننشيند غبارم

مگر عفو تو گرداند مرا پاك * * * كه سر از شرمساري برنيارم

« رسا » بر شاعرانم فخر اين بس * * * كه مدّاح شه والاتبارم

( دكتر قاسم رسا )

* * *

غرق گنه

غرق گنه نااميد مشو زدرگاه ما * * * كه عفو كردن بود در همه دم كار ما

توبه شكستي بيا هرآنچه هستي بيا * * * اميدواري بجوي زنام غفّار ما

بنده شرمنده تو ، خالق بخشنده من * * * بيا بهشتت دهم مرو تو در نار ما

در دل شب خيز و ريز قطره اشكي ز چشم * * * كه دوست دارم كند گريه گنهكار ما

خواهم اگر بگذرم ز جمله عاصيان * * * كيست كه چون و چرا ، كند زكردار ما

( حبيب چايچيان « حسان » )

* * *

يك عمر عصيان

تو بخشنده هر گناهي الهي * * * به جز تو نباشد پناهي الهي

به اين بنده ناتوانت كمك كن * * * كه ابليس دارد سپاهي الهي

زيك عمر عصيان ، نشاني نماند * * * زرحمت كني ، گر نگاهي الهي

به نيكي مبدل نمايي بدي را * * * چه خواهي ببخشي گناهي الهي

چو رحم تو سبقت زقهر تو گيرد * * * در آن دم چه كوهي چه كاهي الهي

ولي هر كه با مرتضي آشنا نيست * * * ندارد به عفو تو راهي الهي

به باغ ولايش به رسم گدايان * * * منم ره نشين چون گياهي الهي

به قلب « حسان » مهر جانبخش او را * * * فزون كن دمادم ، الهي ، الهي

( حبيب چايچيان « حسان » )

* * *

شرمسار

الهي ! اي دواي درد جانم * * * بشوي اين ظلمت و زنگ از روانم

ترحّم كن ندارم توشه راه * * * مگر لاتقنطوا من رحمة الله

يكي وامانده از راه و ذليلم * * * به چاه تن فتاده بي دليلم

اسيرم خائفم بي خانمانم * * * گدايم بي نوايم ميهمانم

سيه رويم تهيدستم فكارم * * * گنهكارم تباهم شرمسارم

بده راهي تو اين شرمنده ات را * * * نوازش كن به رحمت بنده ات را

مرا با عفو خود بنماي درمان * * * نجاتم ده نجات از نفس و شيطان

به حالم در همه حالي نظر كن * * * زجرم و هر گناه من گذر كن

به جز جود و به جز لطفت الهي * * * مرا نبود در اين عالم پناهي

( حبيب چايچيان « حسان » )

* * *

شب فيض

خيز ، اي بنده محروم و گنهكار بيا * * * يك شب اي خفته غفلت زده بيدار بيا

بس شب و روز كه در زير لَحَد خواهي خفت * * * دَم غنيمت بشمار امشب و بيدار بيا

شب فيض است و در توبه و رحمت باز است * * * خيز ، اي عبد پشيمان و خطاكار بيا

پرده شب كه بود آيت ستّاري من * * * دور از ديده مردم ، به شب تار بيا

اين تويي ، بنده آلوده و شرمنده من * * * اين منم ، خالق بخشنده ستّار بيا

مگشا دست نيازت به عطاي دگران * * * دل به من بسته و بگسسته زاغيار بيا

فرصت از دست مده ، مي گذرد اين لحظات * * * منشين غافل و بي حاصل و بيكار بيا

انديشه ساحل

گول زرق و برق زر را مي خوري اي دل چرا ؟ * * * زندگي را مي كني بر خويشتن مشكل چرا

غنچه گل شد ، گل خزان گرديد و بلبل شد خموش * * * مانده اي اي باغبان ، حيران و پا در گِل چرا

عمر طي شد ، نوجواني رفت و پيري سررسيد * * * حبّ دنيا را نمي سازي برون از دل چرا

چهره پرچين گشت و قامت دال و موي سر سپيد * * * از مكافات عمل بنشسته اي غافل چرا

كاخ ها گرديد كوخ و كوخ ها گرديد كاخ * * * زاد راهي برنمي داري از اين منزل چرا

نوح رفت و كشتي اش بشكست و طوفان شد تمام * * * غافلي اي بي خبر زانديشه ساحل چرا

كاروان مرگ هر دم مي زند كوس رحيل * * * برنمي خيزي براي بستن محمل چرا

عمر چون رفت از كفت ديگر نمي آيد به كف * * * اين سخن حقّ است ، حق را مي كني باطل چرا

مزرع كشت است دنيا از براي آخرت * * * برنمي داري از آنچه كشته اي حاصل چرا

مرگ مأمور است و معذور از براي بردنت * * * راحت و آسوده خوابيدي در اين منزل چرا

از من « ژوليده » بشنو اي به دنيا بسته دل * * * حب دنيا را نمي سازي برون از دل چرا

( ژوليده نيشابوري )

* * *

لقاي دوست

مي نشينم چو گدا كنج سرايت اي دوست * * * تا كه بينم همه شب لطف و عطايت اي دوست

آتش هجر تو در سينه سوزان من است * * * گاه گاهي نظري كن به گدايت اي دوست

هاتف جان من غم زده با سوز و گداز * * * سر نهاده است به درگاه وَلايت اي دوست

شهريار دل و جانِ منِ آشفته تويي * * * طالبم طالب آن جود و سخايت اي دوست

چشمه ساري است دو چشمان گناه آلودم * * * اشك من در طلب عفو و رضايت اي دوست

سرزمين دل پاييزي من ، ويران است * * * روشني بخش دلم را به لقايت اي دوست

دردمندانه به كوي تو پناه آوردم * * * واثقم تا بنوازي به دعايت اي دوست

طور اميد وجودم ، شده كنعان بلا * * * يوسف عشق من افتاده به پايت اي دوست

گرچه تقصير من افزون شده در محضر تو * * * ليك بردار زمن تيغ بلايت اي دوست

عالمي واله و مفتون تواند و « پارسا » * * * نيز دارد همه دم ، شوق لقايت اي دوست

( رحيم كارگر « پارسا » )

* * *

در مناجات

راه گم كردم ، چه باشد گر به راه آري مرا * * * رحمتي بر من كني واندر پناه آري مرا

مي نهد هر ساعتي بر خاطرم باري چو كوه * * * خوف آن ساعت كه با روي چو كاه آري مرا

راه باريك است و شب تاريك ، پيش خود مگر * * * با فروغ نور آن روي چو ماه آري مرا

رحمتي داري كه بر ذرّات عالم تافته است * * * با چنان رحمت عجب گر در گناه آري مرا

شد جهان در چشم من چون چاه تاريك از فزع * * * چشم آن دارم كه بر بالاي چاه آري مرا

دفتر كردارم آن ساعت كه گويي : باز كن * * * از خجالت پيش خود در آه آه آري مرا

اسب خيرم لاغر است و خنجر كردار كُند * * * آن نمي ارزم كه در قلب سپاه آري مرا

لاف يكتايي زدم چندان كه زير بار عُجب * * * بيم آنستم كه با پشت دوتاه آري مرا

هر زمان از شرم تقصيري كه كردم در عمل * * * همچو كشتي زآب چشم اندر شناه آري مرا

خاطرم تيره است و تدبيرم كژ و كارم تباه * * * با چنين سرمايه كي در پيشگاه آري مرا

گر حديث من به قدر جرم من خواهي نوشت * * * همچو روي نامه با روي سياه آري مرا

بندگي گر زين نمط باشد كه كردم « اوحدي » * * * آه از آن ساعت كه پيش تخت شاه آري مرا

( اوحدي مراغه اي )

* * *

توبه كردم

خم شدم از بار عصيان ، بارالها توبه كردم * * * گشتم از كرده پشيمان ، بارالها توبه كردم

نفس ، سركش ؛ حرص ، غالب ؛ فكر ، اندك ؛ وهم ، افزون * * * رفته ام دنبال شيطان ، بارالها توبه كردم

رطب و يابس را نوشتي در كتاب خويش ، قرآن * * * گر نخواندم بنده قرآن ، بارالها توبه كردم

انبيا و اوليا گفتند هر خوب و بدي را * * * گر نمودم ترك آنان ، بارالها توبه كردم

در اصول و در فروع دين اگر اهمال كردم * * * برخلاف حكم و فرمان ، بارالها توبه كردم

گر به نفس خود ستم كردم و يا بر بندگانت * * * مي كنم من بعد جبران ، بارالها توبه كردم

گر كه كردم ترك بيعت ، اي خدا ، معذور دارم * * * يا شكستم عهد و پيمان ، بارالها توبه كردم

گر زدم بر خلق تهمت يا كه هستم اهل غيبت * * * يا كه بودم اهل بهتان ، بارالها توبه كردم

از غرور و كبر ، نافرمانيي گر سر زد از من * * * مست بودم ، قول رندان ، بارالها توبه كردم

بايدم برتر شوم من از مَلَك ، امّا نگشتم * * * بل شدم بدتر زحيوان ، بارالها توبه كردم

از در دربار شاهي گر شدستم من فراري * * * آمدم با آه و افغان ، بارالها توبه كردم

كاروان از پيش رفته ، بار من افتاده در گل * * * مانده تنها در بيابان ، بارالها توبه كردم

عذر بدتر از گناه است ، از كه گريم وز كه نالم * * * خود شدم از اهل عصيان بارالها توبه كردم

راه بنمودي نرفتم ، امر فرمودي نكردم * * * هستم از كرده پشيمان ، بارالها توبه كردم

گر گنهكار و پليدم يا خطاكار و كثيفم * * * گويم اينك از دل و جان ، بارالها توبه كردم

بارالها بنده « مفتون » را به اين جرم و گنه ها * * * عفو كن بر شاه مردان ، بارالها توبه كردم

( مفتون همداني )

* * *

طواف كعبه

خوشا به نيمه شبي با خدا صفا كردن * * * زبان حال گشودن زدل دعا كردن

تمام لذّت عالم نمي رسد قدرش * * * به يك دقيقه مناجات ، با خدا كردن

به صد هزار قبولي عمره مي ارزد * * * به دهر يك گره از كار خلق وا كردن

به ادّعا نتوان برد بهره اي فردا * * * كه بهره از عمل آيد نه ادّعا كردن

در اين سراي دو در ، از دري درآ اي دوست * * * كه حاجتي بتوان از كسي روا كردن

براي جلب رضاي خدا بكوش اي دل * * * كه مشكل است خدا را زخود رضا كردن

به زرق و برق زر اي دل مناز ، مي بازي * * * كه كار زر ، بود از حق تو را جدا كردن

بهشت برگ عبورش محبّت مولاست * * * خوشا به حبّ علي دوري از خطا كردن

( ژوليده نيشابوري )

* * *

توكل

هر كه بر لطف خداي خود توكّل مي كند * * * گر كشد بار غم عالم تحمّل مي كند

بيمي از آتش مكن وقت توكّل چون خليل * * * كز توكّل آتش نمرود هم گُل مي كند

جام گردون از غم عالم نمي گردد تهي * * * قدر وسعش هر كسي از آن تناول مي كند

بيشتر از خوان دوزخ نان غفلت مي خورد * * * هر كه عمر خويش را صرف تغافل مي كند

نيست در قاموس هستي هيچ كاري بي حساب * * * كار را هر كس به مبناي تعادل مي كند

خط و مشي زندگي را نيست جبر انتخاب * * * هر كسي با فكر خود سير تكامل مي كند

در سرابِ زندگي لب تشنه از حق غافليم * * * ورنه زير پاي ما صد چشمه قل قل مي كند

( ژوليده نيشابوري )

* * *

شرمساريم

خداوندي چنين بخشنده داريم * * * كه با چندين گنه اميدواريم

كه بگشايد دري كايزد ببندد * * * بيا با هم در اين درگه بناليم

خدايا ! گر بخواني ور براني * * * جز انعامت در ديگر نداريم

سرافرازيم اگر بر بنده بخشي * * * وگرنه از گنه سر برنياريم

زمشتي خاك ما را آفريدي * * * چگونه شكر اين نعمت گزاريم

تو بخشيدي روان و عقل و ايمان * * * وگرنه ما همان مشت غباريم

تو با ما روز و شب در خلوت و ما * * * شب و روزي به غفلت مي گذاريم

نگفتم خدمت آورديم و طاعت * * * كه از تقصير خدمت شرمساريم

مباد آن روز در درگاه لطفت * * * به دست نااميدي سر بخاريم

خداوندا ! به لطفت با صلاح آر * * * كه مسكين و پريشان روزگاريم

( سعدي شيرازي )

* * *

نجواي شب

چه شب است يا رب امشب كه شكسته قلب ياران * * * چه شبي كه فيض و رحمت ، رسد از خدا چو باران

چه شبي كه تا سحرگاه ، زفرشتگان « الله » * * * بركات آسماني ، برسد به جان نثاران

شب انس و آشنايي است ، شب عاشقان مهدي است * * * شب وصل هر جدايي است ، شب اشك رازداران

شب تشنگان ديدار ، شب ديدگان بيدار * * * شب سينه هاي سوزان ، شب سوز سوگواران

شب قلب هاي لرزان ، شب چشم هاي گريان * * * شب بندگان خالص ، شب راز رستگاران

شب توبه و انابت ، شب صدق و معنويت * * * شب گريه و مناجات ، شب شور و شوق ياران

شب نغمه هاي ياربّ ، شب ذكر « توبه » بر لب * * * شب گوش دل سپردن ، به سرود جويباران

چه بسا كه تا سحرگاه ، سفر شبانه رفتيم * * * كه مگر نسيم لطفي ، بوَزَد در اين بهاران

چه خوش است يا رب امشب ، كه خطاي ما ببخشي * * * ز كرم كني نگاهي به جميع شرمساران

تو خدايي و خطاپوش ، تو بزرگ و اهل احسان * * * گنه از غلام مسكين ، كرم از بزرگواران

تو انيس خلوت دل ، تو پناه قلب خسته * * * تو طبيب چاره سازي ، تو كريم روزگاران

دل دردمند ما را ، تو شفايي و تو درمان * * * به تو مبتلا و محتاج ، نه منم ، كه صد هزاران

به خدائيت خدايا ، به مقام اوليايت * * * به فرشتگان ، رسولان ، به خشوع خاكساران

شب دلشكستگان را به سحر رسان ، خدايا * * * ز فروغ خود بتابان ، به دل اميدواران

( جواد محدّثي )

* * *

نتيجه بدي

اي دل زچه رو طاعت دادار نكردي ؟ * * * خوفي زعذاب و شَرَرِ نار نكردي ؟

يك عمر تو را داد خدا مهلت و هيهات * * * دل را بَري از صحبت اغيار نكردي ؟

گفتم كه مكن پيروي از نفس بدانديش * * * كردي تو از او پيروي و عار نكردي ؟

گفتم كه مرو از ره بيراهه كه چاه است * * * رفتي و هراسي زشب تار نكردي ؟

گفتم به ره خير بكن سيم و زر ايثار * * * بس سيم گرفتي و زر ايثار نكردي ؟

گفتم كه مزن تيشه تو بر ريشه اسلام * * * رحمي تو بر اين نخل پر ازبار نكردي ؟

مزد زحمات علي و آل ندادي * * * شرمي ز رخ احمد مختار نكردي ؟

دستي به سر طفل يتيمي نكشيدي * * * وز پاي به ره مانده برون خار نكردي ؟

در مرگ كسي قطره اشكي نفشاندي * * * همدردي خود را به كس اظهار نكردي ؟

جز فتنه و شر از تو دگر كار نيايد * * * از خير چه ديدي كه تو اين كار نكردي ؟

صد بار بدي كردي و ديدي ثمرش را * * * نيكي چه بدي داشت كه يك بار نكردي ؟

« ژوليده » مزن دَم به عمل كوش كه كاري * * * از بهر خود از گفتن اشعار نكردي ؟

( ژوليده نيشابوري )

* * *

سفر عشق

واي از آن دل كه دري رو به خدا باز نكرد * * * تا فراسوي ملك ، همت پرواز نكرد

بال نگشود و خيال و سر پرواز نداشت * * * با شهيدان خدا زمزمه اي ساز نكرد

در حصار تن خود ماند و وجودش پوسيد * * * خطر عشق نكرد و سفر آغاز نكرد

ديد نجواي شب و حادثه و سوز دعا * * * پر به خلوتكده زمزمه ها باز نكرد

عرق شرم به پيشاني خود ، هيچ نديد * * * خويش را با نفس لاله هم آواز نكرد

بارها شاهد خاكستر نخلي سرسبز * * * بود اما سفري آن طرف راز نكرد

اي صدافسوس كه اين فرصت بشكوه گذشت * * * مي توانست ولي حيف كه اعجاز نكرد

( غلامرضا كاج )

* * *

خداوندا ببخش !

گر گناهي كردم و دارم ، خداوندا ببخش * * * چون گنه را عذر مي آرم ، خداوندا ببخش

پاي خجلت را روايي نيست بر درگاه تو * * * دست حاجت پيش مي دارم ، خداوندا ببخش

گر گناهم سخت بسيار است رحمت نيز هست * * * بر گناه سخت بسيارم ، خداوندا ببخش

چون پذيرفتار بدرفتار نادانان تويي * * * بر من نادان و رفتارم ، خداوندا ببخش

پيشت از روز « الست » آوردم اقرار « بلي » * * * هم بر آن پيشينه اقرارم ، خداوندا ببخش

بخششت عام است و مي بخشي سزاي هر كسي * * * گر به بخشايش سزاوارم ، خداوندا ببخش

نااميدي بردم از ياران ، كه مي اندوختم * * * روز نوميدي تويي يارم ، خداوندا ببخش

آبرويم نيست اندر جمع خاصان را ، ولي * * * آب چشمم هست و مي بارم ، خداوندا ببخش

عالِمي بر عيب و تقصيرم تو ، يارب ! دست گير * * * واقفي بر غيب و اسرارم ، خداوندا ببخش

گفته اي : بر زاري افتادگان بخشش كنم * * * اينك آن افتاده زارم ، خداوندا ببخش

گر به دلداري دل مجروح من ميلي نمود * * * بر دل مجروح و دلدارم ، خداوندا ببخش

ور چشيدم شربتي بيخود زروي آرزو * * * زآرزوي خود ، به آزارم ، خداوندا ببخش

« اوحدي » وار از گناه خود فغاني مي كنم * * * بر فغان اوحديوارم ، خداوندا ببخش

( اوحدي مراغه اي )

* * *

پشيمان آمدم

اين منم ، بيدار ، از هول گناه * * * مي كنم ، بر آسمان شب ، نگاه

اين منم ، از راه دور افتاده اي * * * رايگان ، عمر خود از كف داده اي

اين منم ، در دستِ غفلت ها اسير * * * اي خداي مهربان ، دستم بگير

گرچه من پا تا به سر ، آلوده ام * * * رُخ به درگاه تو آخر سوده ام

جانم از غم سوزد و ، دارم خروش * * * اي خداي رازدار پرده پوش

آمدم ، با چشم گريان آمدم * * * گر گنه كارم ، پشيمان آمدم

يا رئوف يا رحيم و يا رفيع * * * چارده معصوم را آرم شفيع

ناگهان ، آمد به گوش دل ندا * * * مژده اي از رحمت بي انتها :

« يا عِبادي ، اَلَّذِينَ اَسْرَفُواْ » * * * از نويد رحمتم ، « لا تَقْنَطُواْ »

با چنين رأفت كه مي خواني مرا * * * كي خداوندا ، بسوزاني مرا

كي شود نوميد ، از رحمت « حسان » * * * تا كه دارد چون تو ربّي مهربان

( چايچيان « حسان » )

* * *

مهمان حرم

شكر خدا زيارت پيغمبر آمديم * * * توفيق يار شد كه سوي اين در آمديم

ما لايق حضور تو هرگز نبوده ايم * * * لطف تو بود اين كه به اين محضر آمديم

آلوده ايم و از گنه خويش شرمسار * * * با دست هاي خالي و چشم تر آمديم

اي مهربانِ بنده نواز و بزرگوار * * * ما خائف از محاسبه محشر آمديم

ما دلشكسته ايم ، وليكن اميدوار * * * ما را زخود مران كه بر اين باور آمديم

با آرزوي ديدن مهدي « عج » در اين ديار * * * از مروه تا صفاي تو چون هاجر آمديم

بوي گلي است در عرفات از حضور تو * * * سوي گل وجود تو ما با سر آمديم

ما داغدار كوچِ هزاران ستاره ايم * * * گريان ولي زداغِ گل ديگر آمديم

داغ بزرگ ، مدفن پنهان فاطمه است * * * ما در پي زيارتِ اين مادر آمديم

( جواد محدثي )

* * *

شرمنده ام

در درگهت ، يكي زغلامانم * * * نام تو ، زينتِ لب و دندانم

تو برتر از هرآنچه به وصف آيد * * * من كمتر از هرآنچه كه مي دانم

غفّاري و كريم و خطاپوشي * * * من صاحب معاصيِ پنهانم

شايد مرا نگاهِ تو گيرد دست * * * ورنه فريب خورده شيطانم

تو آن خداي خالق و رحماني * * * من ، بنده حقير و پشيمانم

بگذشته از شماره و حدّ و حصر * * * اندازه خطا و گناهانم

با اين همه گناه كه من دارم * * * چون ادّعا كنم كه مسلمانم ؟

در چاهِ نفس خويش گرفتارم * * * از جهل خويش سر به گريبانم

شرمنده ام ، زيان زده ام ، خامم * * * من بنده فراري و ترسانم

خاكم ، گِلم ، كَفَم ، خس و خاشاكم * * * خارم ، خَسَم ، فقيرم و نادانم

تا كي به درگهِ كرمت دوزم * * * اين ديدگان خسته و گريانم

آن كس كه نيست لايقِ احسانت * * * آن كس كه هست شيفته ، من آنم

يك لحظه گر نظر فكني بر من * * * يك عمر ، سرفرازم و خندانم

سيلابِ خون به چهره زردِ من * * * جاري شده زديده گريانم

چون دل ، سراي توست ، نه بيگانه * * * در راه دل نشسته و دربانم

حاشا كه جز تو ، ره به دلم يابد * * * جانم فدايت ، اي همه جانانم

( جواد محدّثي )

* * *

يا قاضي الحاجات

يا رب به ما تو قدرت ترك خطا بده * * * توفيق بندگي بدون ريا بده

از بحر بي كرانه الطاف خويشتن * * * بر آنچه لايقيم به ما اي خدا بده

از ما بگير كينه و كبر و حسد ولي * * * بر ما صفاي باطن و صدق و صفا بده

ما مجرم و تو مجري ديوان كيفري * * * حكم برائت گنه ما به ما بده

ما بنده ايم ذات تو بخشنده و رحيم * * * از خوان نعمتت نعمتي بر گدا بده

خون شد زهجر كربُ و بلا قلب شيعيان * * * بر دست ما تو تذكره كربلا بده

گويد به طعنه خصم كه مهديتان كجاست * * * لطفي نما و مهدي ما را به ما بده

« ژوليده » عاشق است ولي عاشق حسين * * * يا رب مريض عشق و صفا را شفا بده

( ژوليده نيشابوري )

* * *

هوس

هوس هرجا نهد پا را تمنّا مي شود پيدا * * * چنانكه اسم هر كس از مسمّا مي شود پيدا

به دنيا دل مبند اي دل كه دنيا جاوداني نيست * * * كه معيار علي از ترك دنيا مي شود پيدا

در اين دنيا بكن كاري كه بتوان بهره برداري * * * كه قدر عمر ما در روز عقبا مي شود پيدا

زسيما پي توان بردن كه در طينت چه مي باشد * * * بلي هرجا كه صورت هست ، معنا مي شود پيدا

به زور و زر مناز اي دل كه حق فرموده در قرآن * * * مقام و ارزش انسان زتقوا مي شود پيدا

مشو از مرگ خود غافل كه بهر بردنت اي دل * * * اگر پيدا نشد امروز ، فردا مي شود پيدا

مكن سرپيچي از حظِّ علي و آل چون فردا * * * تو را خطّ امان از حبّ مولا مي شود پيدا

( ژوليده نيشابوري )

* * *

چشمه لطف

الهي بي پناهان را پناهي * * * به سوي خسته حالان كن نگاهي

مرا شرح پريشاني چه حاجت * * * كه بر حال پريشانم گواهي

خدايا تكيه بر لطف تو دارم * * * كه جز لطفت ندارم تكيه گاهي

دل سرگشته ام را رهنما باش * * * كه دل بي رهنما افتد به چاهي

نهاده سر به خاك آستانت * * * گدايي ، دردمندي ، عذرخواهي

گرفتم دامن بخشنده اي را * * * كه بخشد از كرم كوهي به كاهي

خوشا آن كس كه بندد با تو پيوند * * * خوشا آن دل كه دارد با تو راهي

زنخل رحمت بي انتهايت * * * بيفكن سايه بر روي گياهي

به آب چشمه لطفت فرو شوي * * * اگر سر زد خطايي ، اشتباهي

مران يا ربّ زدرگاهت « رسا » را * * * پناه آورده سويت بي پناهي

( دكتر قاسم رسا )

* * *

قدر و بها

هر كه عاري از ريا گردد صفايش مي دهند * * * چون كه گردد باصفا بر ديده جايش مي دهند

اهل تقوا را به محشر امتياز ديگريست * * * گرچه اين جا بيشتر جام بلايش مي دهند

بي بها بودن به نزد خلق گنجي پربهاست * * * خاك چون آدم شود قدر و بهايش مي دهند

هر كسي از راه فهمش مي كند درك سخن * * * هرچه سوزِ ني فزون باشد نوايش مي دهند

آب حيوان خضر را رمز نجات مرگ نيست * * * فاني في الله را آب بقايش مي دهند

همچو يوسف در جواني ترك شهوت كن كه نفس * * * هرچه كام دل برآرد اشتهايش مي دهند

از مقام لا به اِلاّالله انسان مي رسد * * * هر كه اين معني نداند حكم لايش مي دهند

قفل جنّت را كليدي هست در دست علي * * * هر كه را خواهد علي اِذن سرايش مي دهند

( ژوليده نيشابوري )

* * *

اشتباه

گذشت عمر و بيا غفلت از اِله مكن * * * بس است خيره سري ديگر اشتباه مكن

هر آنچه نامه نوشتي تو از گناه بس است * * * بيا و توبه كن و نامه اي سياه مكن

به ميهماني خود خوانده ات خدا اينك * * * بيا و وقت گرانمايه را تباه مكن

به درك اين زمانه اگر نكوشيدي * * * بيا و غفلت از اين مابقيِ ماه مكن

اگر كه چشم شفاعت به مرتضي داري * * * به چشم بد به كسي در جهان نگاه مكن

براي آن كه به مقصد رسي بدون خطر * * * بيا و نفس دني را رفيق راه مكن

كليد گنج سعادت بُوَد به دست عمل * * * بكوش در عمل و ترك پايگاه مكن

شعار شاعر « ژوليده » روز و شب اين است * * * گذشت عمر و بيا غفلت از گناه مكن

( ژوليده نيشابوري )

* * *

انديشه

لحظه اي خود را بيا از خويشتن بيگانه كن * * * ديدني ها را فداي ديدن جانانه كن

تا به كي مِي از سبوي غير مي نوشي بيا * * * از سبوي رحمت حق باده در پيمانه كن

گنج در ويرانه پنهان ست بايد رنج كرد * * * گنج بي رنج ار كه خواهي خويش را ويرانه كن

تا نگردد از پريشاني پريشان خاطرت * * * هر كجا ديدي پريشان گيسواني شانه كن

هر كجا ديدي كه عقل تو حريف نفس نيست * * * عقل را بگذار و خود را در جهان ديوانه كن

همچو شمعي فيض بخش ديگران باش و بسوز * * * در مقام جانفشاني خويش را پروانه كن

بهر تاريكي گورِ خويش شمعي برفروز * * * فكر فردا و حساب خالق جانانه كن

در مقام خاكساري همچنان خورشيد باش * * * خدمت خلق خدا با همّتي مردانه كن

پند عبرت مي دهد « ژوليده » با پندش تو را * * * تا نگرديدي اسير دام ترك دانه كن

( ژوليده نيشابوري )

لینک کوتاه مطلب : http://rozekhani.ir/?p=5178

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

20 − دو =