Deprecated: Methods with the same name as their class will not be constructors in a future version of PHP; RSS_Import has a deprecated constructor in /home2/ghonahs2/domains/rozekhani.ir/public_html/wp-content/plugins/rss-importer/rss-importer.php on line 43 Deprecated: Methods with the same name as their class will not be constructors in a future version of PHP; WP_Categories_to_Tags has a deprecated constructor in /home2/ghonahs2/domains/rozekhani.ir/public_html/wp-content/plugins/wpcat2tag-importer/wpcat2tag-importer.php on line 31 عباس علیه السلام سقای باوفای امام حسین علیه السلام/متن و صدا | روضه

 

خانه / شخصیت ها / منتسبین به معصومین / حضرت ابالفضل علیه السلام / عباس علیه السلام سقای باوفای امام حسین علیه السلام/متن و صدا

عباس علیه السلام سقای باوفای امام حسین علیه السلام/متن و صدا

روضه مرحوم کافی ره

یک روز آقا امیرالؤمنین در مسجد بود؛ امام حسن و امام حسین علیه السلام
نشسته بودند، عباس ۴،۵ ساله هم بود. امام حسین صدا زد: بابا علی من تشنه ام
به غلاممان قنبر بگو برایم آب بیاورد، تا آقا گفت: قنبر بلند شو برای
حسینم آب بیاور،یه وقت دیدند عباس علیه السلام بلند شد دوان دوان آمد طرف
خانه، صدا زد مادرم ام البنین آقایم حسین تشنه است، بابایم به قنبر گفت
برایش آب ببرد، من دلم می خواهد تا قنبر آب نبرده من آب ببرم. مادر یک ظرفی
را پر از آب کرد و روی سر بچه گذاشت؛ این بچه از بس با عجله آمد طرف مسجد
کمی از آبها روی شانه هایش ریخته بود، همین که وارد مسجد شد، صدای ناله
حضرت علی بلند شد. گفتند: چرا گریه می کنید؟ فرمود: مردم نگاه کنید عباسم
رفته برای حسینم آب آورده، گفتند: اینها با هم برادرند باید به درد هم
بخورند، رفت آب آورد اینکه گریه ندارد. فرمود: نمی دانید عباس به من چه می
گوید، من می دانم چه می گوید… 


میان عاشق و معشوق و رمزیست
چه داند آنکه اشتر می چراند


عباسم می گوید: آخر بابا، من سقای حسین هستم چرا به قنبر می گویی برایش آب بیاورد.


راوی گفت: یک وقت دیدم گرد و غبار بلند شد، دیگر من اباالفضل را ندیدم،
رفتم بالای بلندی دیدم خون از بازوهایش می ریزد، دستهایش را از بدنش جدا
کردند.


مرحوم حاج شیخ جعفر شوشتری می گوید: می دانید چرا در میان شهدای کربلا به
اباالفضل می گویند باب الحوائج؟ برای اینکه همه ی شهدای کربلا لب تشنه
بودند اما لب تشنه از دنیا نرفتند غیر از اباالفضل، هر کدام می خواستند از
دنیا بروند، پیغمبر با یک ظرف آب می آمد و اینها می خوردند و از دنیا می
رفتند.


چرا پیغمبر برای حضرت اباالفضل آب نیاورد؟ پیامبر برایش آب آورد؛ صدا زد
عباسم آب بخور بابا، گفت: نمی خواهم آقا، پیغمبر صدا زد: عباسم چرا آب نمی
خوری؟ صدا زد:  آقا مگر صدای العطش بچه ها می گذارد عباس آب بنوشد… 




منبع: اقتباس از روضه خوانی حجت الاسلام  کافی رحمه الله.


لینک کوتاه مطلب : http://rozekhani.ir/?p=1246

موارد جالب

آرشیو بیش از ۱۳۰ کلیپ صوتی روضه و انواع نوحه فارسی و ترکی به مناسبت شهادت حضرت امام سجاد علیه السلام

کربلایی مهدی رسولی – جلسات هفتگی ۹۵/۰۸/۰۶- شهادت امام سجاد (ع)- واحد حماسی ۰۵:۱۳ کربلایی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار × 4 =